أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

204

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) جانب عسقلان روان شد . چون آنجا رسيد سه روز او را با اهل آن موضع بيش محاربت نيفتاد . آن موضع مسلّم شد و مسلمانان شهر را تصرف نموده ، معاويه نامه نوشت به امير المؤمنين عمر و او را از فتح عسقلان خبر داد . امير المؤمنين عظيم خوشحال شد و خداى تعالى را بر تيسّر آن مراد شكرها گزارد و بر لفظ مبارك راند : اگر مرا در شام مقام افتادى ، غير از شهر عسقلان مقام نكردمى كه هر چيزى را نافى است و ناف شام عسقلان است . [ 83 الف ] پس ، معاويه سفيان بن حبيب الازدى [ 209 ] را بخواند و لشكرى به دو داد و او را فرمود كه به طرابلس ( 217 ) رود . سفيان بر حكم اشارت او بدانجا رفت و در مرغزارى كه بر پنج فرسخى طرابلس بود ، و او را مرغزار سلسله خواندندى ، فرود آمد و از آنجا به جانب طرابلس روان شد . چون آنجا رسيد ، در مقابل حصار طرابلس فرود آمد و جنگ آغاز نهاد . هر روز جنگ مىكرد و شب از آنجا باز مىگشت از خوف شبيخون اهل حصار چون محاربت او با اهل طرابلس دراز شد و مىترسيد كه مبادا از آن جزاير دريا كه به دو نزديك است لشكرى به مدد اهل حصار آيد و او را با لشكر فرا گيرد ، پس نامه‌اى نوشت به معاويه و او را از كيفيّت حال خبر داد . معاويه در جواب او نوشت كه مصلحت آن است كه هم در آن حوالى بر دو فرسنگى طرابلس حصارى محكم بنا كند ، چنان كه با جملهء لشكر در آن حصار تواند بود و از شبيخون ايمن باشد . سفيان به موجب اشارت معاويه بر آن جمله برفت و حصارى حصين بنا كرد و در آنجا ساكن شد . چون اهل طرابلس چنان ديدند كه سفيان چنان حصارى ساخت و قصد اين ولايت كلّى دارد ، عظيم ناخوشدل شدند و به ترك مقام جزاير كه ايشان را از آنجا انواع فواكه و ثمار و اصناف غلّات و غيره حاصل آمدى ، بگفتند و در حصارى كه محكمتر بود مجتمع گشته و نامه به پادشاه خود ، هرقل نوشتند و او را از بنا كردن حصار مسلمانان خبر دادند و از او مدد خواستند . چون نوشته ايشان به هرقل رسيد جماعتى را تعيين كرد و فرمود كه در زورقها نشيند و به مدد ايشان روند . چون مدد هرقل بديشان رسيد قوّت گرفتند و با مسلمانان حرب بنياد كردند . ميان ايشان جنگى عظيم واقع شد . آخر ، مسلمانان به عنايت حضرت سبحانى فتح يافتند و هزيمت در كفّار افتاد . كافران ماندن در آنجا را به هيچ نوع صواب نديدند و هر چيزى كه داشتند از حصار طرابلس بيرون آورده ، در شهر آتش زدند و در

--> [ ( 209 ) ] ل . م . چ : سفيان خبيب . . .